تبليغاتX
صفحه ی آخر
شروعم کن تو این پایان بی هق هق ...
..::::..

هرگز عاشق به دنیا نیامدم...

http://123sms.mee.ir  هرگزعاشق به دنیا نیامدم ، ولی عاشق شدم ، تو همین دنیا .

در میان تمامی فصل های تکراری زندگانی ، فصلی از عشق رقم خورد ،

فصلی که تکراری نبود .

عشق تکرار تکرار ندارد ، مگر آدمی چند بار عاشق می شود ؟

اینک عاشق هستم ، عاشق می مانم و عاشق می میرم .

اگر زیاد نخواسته باشم ... می خواهم در کنارم باشی !

تو نیز عاشق شو ، عاشق بمان و ...

باشد که در آن دنیا نیز عاشق زیستن را باهم تجربه کنیم ...

تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم

شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستانی نداشته باشد ، اما ...

برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را در دستانت حس کنی !!!

پس بیا عاشق باش .................

+ نويسنده جمعه نهم مرداد 1388

ساعت 17:48

توسط نگار |

..::::..

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش  

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

+ نويسنده یکشنبه یکم دی 1387

ساعت 12:47

توسط نگار |

زندگی یعنی چکیدن

همچو شمع از گرمی عشق

                             زندگی یعنی لطافت

                             گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی دویدن

بی امان در وادی عشق

                             رفتن و آخر رسیدن

                            بر در آبادی عشق

میتوان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

                               پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

میشود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید

                              یا به وقت ریزش اشک شادی گذشته را دید

میتوان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود

                             زایش آینده را در هر خزانی دید و آزمود

+ نويسنده چهارشنبه هشتم آبان 1387

ساعت 13:15

توسط نگار |

..::::..

خدا جون چرا تنها نقاشیم کردی؟

+ نويسنده چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387

ساعت 18:37

توسط نگار |

یه روز توی همین دنیا یه پسری بود که عاشق دختری شده بود. یه روز این پسر مریض میشه و برای معالجه به خارج میره قبل از سفرش به دختر میگه من میرم وقتی سلامتیم رو به دست آوردم برمیگردم تا با هم ازدواج کنیم.
دختر قبول میکنه و به او قول میده که منتظرش بمونه. در طول مدتی که سفر بود مرتب برای دختر نامه مینوشت و نامه  رو به نشونیه دوستش پست میکرد تا اونا رو به دختر برسونه.
در همین پیغام رسانی ها پسر قاصد عاشق دختر میشه و نامه های پسر را به دختر نمیرسونه . دختر که مدتی بود از پسر خبر نداشت فکر کرد اونو فراموش کرده و کم کم به ندای عشق پسر قاصد ندای مثبت میده.
آن دو تصمیم به ازدواج میگیرن در همین وقت پسر که سلامتیش رو به دست آورده بود به وطنش برمیگرده و به محض بازگشت از ماجرا با خبر میشه همچنین میفهمه که اونا پس از ازدواج قراره به شهر دیگه ای مهاجرت کنن
روز عروسیه دختر با دوست خیانتکار فرا میرسه. پسر نامه ای به دختر مینویسه و اون رو به او میرسونه اما از اون میخواد که قبل از سوار شدن به قطار نامه رو باز نکنه. زمانی که در کوپه ی قطار میشینن نامه ی پسر رو باز میکنه. نامه بدون سلام و نشانی خاصی بود و فقط در آن نوشته شده بود:

                                  " یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

                                   غم مخور که دوری  برای من شده عادت "

در همین هنگام صدای سوت قطار شنیده میشه و قطار ترمز میکنه. مسافران قطار برای فهمیدن اتفاقی که افتاده بود از قطار خارج میشن و در همین هنگام چشم دختر به پیکر بی جان پسر می افته که خونین روی ریل قطار افتاده...

+ نويسنده پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

ساعت 1:10

توسط نگار |

قلب من - هرگز تو را محکوم و نقد نمیکنم. ونیز هرگز از آنچه میگویی شرمنده نمیشوم.

میدانم تو کودک محبوب خداوندی و او در تابش شکوهمند و عاشقانه از تو حفاظت میکند

قلب من - به تو ایمان دارم. طرفدارت هستم. و در نیایش هایم همواره برایت در خواست برکت میکنم.

همواره دعا میکنم یاری و پشتیبانی مورد نیازت را را دریافت کنی.

قلب من - به تو ایمان دارم.  ایمان دارم که تو عشقت را با هرآنکس که نیازمند یا سزاوارش باشد سهیم میشوی که راه من راه توست و همراه با هم به سوی روح القدس می رویم.

از تو میخواهم به من اعتماد کنی بدان که دوستت میدارم و می کوشم تمام آزادی مورد نیازت را برای ادامه دادن به تپش شادمانه ات در سینه ام در اختیارت بگذارم.

برای آنکه هرگز از حضور من در گرداگردت احساس نا آسودگی نکنی هر کاری می کنم.

+ نويسنده چهارشنبه ششم شهریور 1387

ساعت 14:38

توسط نگار |

تو نيستي كه ببيني,چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است,چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست,چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است,هنوز پنجره باز است,تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري,درخت ها و چمن ها و شمعداني ها,به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر,به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند,تمام گنجشكان,كه درنبودن تو,مرا به باد ملامت گرفته اند,ترا به نام صدا مي كنند,هنوز نقش ترا از فراز گنبد كاج,كنار باغچه,زير درخت ها لب حوض,درون آينه پاك آب مي نگرند,تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است,طنين شعر تو نگاه تو درترانه من,تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد,نسيم روح تو در باغ بي جوانه من,چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد,به روي لوح سپهر,ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام,چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر,هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير,به چشم همزدني,ميان آن همه صورت ترا شناخته ام,به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند,چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند,تو نيستي كه ببيني,چگونه با ديوار,به مهرباني يك دوست از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار,جواب مي شنوم,تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو,به روي هرچه درين خانه ست,غبار سربي اندوه بال گسترده است,تو نيستي كه ببيني دل رميده من,بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است,غروب هاي غريب,در اين رواق نياز,پرنده ساكت و غمگين,ستاره بيمار است,دو چشم خسته من,در اين اميد عبث,دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است,تو نيستي كه ببيني...
تو یه مسافر بودی

+ نويسنده دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

ساعت 19:42

توسط نگار |

ما که توقع نداريم دنيا به کاممون بشه...ليلي قصه کشته‌ي عشق و مراممون بشه... 

ما که توقع نداريم زندگي زيبا بشه باز...يا کلاغاي قارقاري بيان بشن ترانه‌ساز...

به اسم عشق و عاطفه با قلبمون بازي مي‌شه، هر کي با قانون خودش براي ما قاضي مي‌شه...

اين روزا هرچي عاشقه رو زندگي مي‌کشه خط...عشق و هوس يه معنيه توي کتاباي غلط...

خلاصه دنياي شما براي ما خيلي کمه...از اين ديار بي‌کسي رفتن ما مسلمه...

 مسافر زمینی خاک آلوده ام

+ نويسنده یکشنبه نهم تیر 1387

ساعت 19:39

توسط نگار |

حيف که ديگر صدايم را نميشنوي صدايت را نميشنوم

درست از همان روزی که گفتی تنهايت نمي گذارم

مينويسم شايد بخوانی اما حالا ديگر خواندنت هم دردی را از من دوا نميکند!

ميدانی! روزها ميگذرند ماهها ميگذرند و سالها نيز خواهند گذشت

اما چيزی در من تغيير نميکند هيچ چيز

انگار که چيزی را گم کرده باشم هر روز به دنبالش ميگردم

نمی دانم گم کرده ام يا جايی جا مانده است

شايد تو آن را با خود برده ای

جايش خالی است....               میسوزد.

                                                                       

 تنها موندم با خودم

+ نويسنده سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

ساعت 19:12

توسط نگار |

..::::..

شب است و جاده انتهای همان سکوتیست
که دزدانه رویای با هم بودنمان را
در عصرهای بیقرار زمستان
میان بخار گرم قهوه و فنجان بلعید
حس تنهاییمان را کلاغ پیر میان بهت کاج
تکرار کرد و تو آهسته از میان رفتی
رفتی تا سکوت شبهامان
تکرار شود در یلدای بیکسی
شب است و جاده رفتن تو را بهانه میکند
وقتی جاده لابه لای کوچه پس کوچه های فنجان فال قهوه مان گم شد
برای همیشه!و
من هنوز هم از طعم تلخ قهوه بیزارم
نمیدانم شاید هنوز که هنوز است
در به در کوچه های همین فنجانم

+ نويسنده سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

ساعت 22:47

توسط نگار |

طراح قالب

mojgan

RSS